تبليغاتX
بـــــے خــــــــوابـــے - دلتنگی_2

من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟ حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

اشک ها جاری شد…

در فرو دست انگار ، یک نفر دلتنگ است…

همه ی شهر کنون خوابیدند ،

چشم من بیدار است ،

با تپش های دل پنجره گویی امشب ،

لحظه ی دیدار است…

در دل شهر غریب ،

با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ،

در شب تنهایی…

با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد…

یاد آن روز بخیر…

فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود ،

در میان همگان ،

دل من در سفر عشق خریدارت بود ،

تا افق همسفرت خواهم بود…

با دلم باش که در این وادی

دل مردم سنگ است…

یاد این باش که در پشت سرت ،

یک نفر تا به ابد دلتنگ است…


+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:46 توسط ... |