|
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟ حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم |
|
|
|
اشک ها جاری شد… در فرو دست انگار ، یک نفر دلتنگ است… همه ی شهر کنون خوابیدند ، چشم من بیدار است ، با تپش های دل پنجره گویی امشب ، لحظه ی دیدار است… در دل شهر غریب ، با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ، در شب تنهایی… با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد… یاد آن روز بخیر… فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود ، در میان همگان ، دل من در سفر عشق خریدارت بود ، تا افق همسفرت خواهم بود… با دلم باش که در این وادی دل مردم سنگ است… یاد این باش که در پشت سرت ، یک نفر تا به ابد دلتنگ است…
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:46 توسط ...
|
|