و این ماجرا همچنان پر است از صحنه های خیلی بی تربیتی مستهجن و حتی سکسی (خدا مرگم بده ننه این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟ ) و زیر 16 سال همچنان در سایت irib.ir بمونن تا این تموم شه !
در احوالات خود سیر همی میکردم که ناگهان شئی غریب را بر گرده (یه خورده پایین ترش اگه بخوام دقیق تر بگم میشه.....آهان همون جا !) حس همی نمودیم و ملتفت شدیم که زرشک به ما تجاوز همی رفته اونم از نوع
انگول...!!
در بدایت کار اندکی تامل کردیم و دو چشم را بر خود دوختیم و دیدیم که هیچ جای بنده به بچه ... نمیخوره و بعد به سرعت برق و باد به پشت سر برگشتیم تا متجاوز را به سزای این عمل ننگینش برسانیم و وقتی روی همی برگرداندیم دیدیم که زرشک که هیچ شلغم هم افاقه نمیکند...
متجاوز ضعیفه ای بیش نیست و ما هم دیدیم در سنت عیاری نیست که دست بر روی ضعیفه همی بلند کنیم .
بر وجناتش نگریستیم جلَ الخالق خداوند تبارک و تعالی گویا در حین خلقت این بنده اش اصلا حال و حوصله درست نداشته و همین جوری زرتی گل رو پرت کرده کف زمین ... صد رحمت به بی ریخت ...
کمی بیش باریک (دقیق) شدم بالا پوشی داشت به غایت تنگ آنچنان که برجستگی های بدن به مانند شیران در بند در آرزوی فرار بودند و چیزی نمانده بود که بند ها را بگسلند ...شلواری داشت از نوع آستین کوتاه که چه عرض نمایم آستیناش دیگه حلقه ای بود و به غایت ضایع، راه راه در دو رنگ سبز و آبی فسفری (اونم از نوع جیغش) که مرا یاد زیر شلواری های جد گرام می انداخت (یادش گرامی ایشان آنچنان زیر شلوار را بالا میکشید که به هیچ کجا ی خودش رحم نمیکرد !)
القصه ماهم دیدیم که اینجوریاست با خود اندیشیدیم که "من حالی از تو بگیرم که تو تاریخ بنویسن"
خلاصه در کنار آن موجود عجَاب شروع به تناول کردیم در ابتدا با یک چیزی که آنرا برگر کرده اند شروع نمودیم و در حین خوراک صحبت ها می راندیم و خنده ها به هم تحویل همی میدادیم ولی من در اندیشه پلید خود به سر میبردم (همون " من حالی از تو بگیرم که تو تاریخ بنویسن") سپس نوبت به کش لقمه رسید که بنده از بسیار به این خوراک علاقه مندم و ماشالله ضعیفه چنان میخورد که گویی از زمان قحطی فراعنه فرار کرده ...در انتهای خوراک بودیم....
و اینک لحظه موعود فرا رسیده بود بنده در چشم بر هم زدنی به بهانه قضای حاجت سنگر را ترک کردم و به طرز کاملا فجیعی آن fast food را همی ترک کردیم _حقه ایی بود بسیار قدیمی که از دوران عنفوان جوانی در خاطر حک شده بود_ و اینک ضعیفه مانده بود و صورت حساب !
و من اکنون اندیشه کنان غرق این پندارم ...که این غدا به چه بهایی؟!