تبليغاتX
آشغال
MTV با بوی قلیون یا مدرنیسم سنتی  

 

کفش All Star ،جوراب Puma ،شلوارHangTen ، تی شرت Nike ...بعد میگی من عصاره دوهزار پونصد سال فرهنگه باستانیم

پیتزا شده لقلقه زبونت ولی عشق است قهوه خونه سنتی ....بعد میگی آهای این منم از نسل سهراب

روسری ترکمن به سر میکشی با Max Factor ...بعد فریاد میکشی منم وام دار عشق لیلی

 

گم شدیم تو همین دهکده بزرگ، خودمـــون رو گـــم کردیم

هویتمـــون رو گــــم کردیم

 

ته نوشت :

یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم

یه نفر میاد که من تشنه بوییدنشم

خالی سفره مون پر از شقایق میکنه

واسه موجای سیاه، دست ها رو قایق میکنه

مثه یه معجزه اسمش تو کتابا اومده

تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه

آیینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره

مثه یه معجزه اسمش تو کتابا اومده.............

 

 

نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 0:13 AM
| لینک ثابت | |    
و اکنون مرگ  

چه قدر خسته ام از این همه زندگی کردن یا شاید هم کردن زندگی!

چه زندگی گهی شده ،وقتی Snake بشه تنها دلخوشی !

حداقل اینجا میشه مُرد ..آخیشش فزت و رب الكعبه

مُردم ...خیلی راحت ... راحت تر از اونیکه بشه فکرش و کرد حالا فقط من موندم یه مستطیل گود "دو در یک" شاید هم کمتر باشه ولی فکر کنم خیلی تنگ باشه یه تیکه پارچه سفید و یه سنگ سنگین فقط خدا کنه بالای قبرم درخت نباشه...از ریشه این درختهای گنده میترسم اونا فقط فکر خودشونن فکر غذان، دیگه اینجا باید چی کار کرد، یکیشون داره میاد به طرف چشمم خدا کنه جلو تر نیاد ...ولی این که نمیفهمه داره میاد ..نه نیا دیگه با توام لامصب!! ، تو رو خدا نیا !!

خیلی راحت رفتش تو حدقه چشمم دیگه حتی نمیتونم داد بزنم داره تو مغزم برای برگهاش دنبال غذا میگرده، مغز خنک آدمیزاد!

من دارم تموم میشم، کرمها هم اضافه شدن دارم خیلی راحت تجزیه میشم گوشت و پوستم رو دارن میخورن که زنده بمونن...

چه سیر قهقرایی ...

اشرف مخلوقات تمام شد !

و برای معدوم شدنم تنها ترحم هدیه آوردند

 

نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 0:6 AM
| لینک ثابت | |    
آشغال ! 

و این گونه بود که ، اینگونه شد

این حقیر سرا پا تقصیر و این ذره خرد در میان کلونی های بزرگ آدمیزاد ! در یک لحظه بزرگ تاریخی دیدم که نه خیر نمیشه با این زر زرهای مفت مخم کنار اومد بی شرف خیلی آنارشیست شده باسه من !! یعنی یا من دیوونه ام یا همه آدما خرن !

برای همین که مشکلی بین من و همه آدما پیش نیاد تصمیم کبری که هیچی تصمیم ریز علی خواجوی و کوکب خانم زن پاکیزه و تمیزی است رو گرفتم و رفتم یه دونه چاقو ارّه ای خشگل از اون تیزاش ورداشتم محگم فرو کردم تو مخم بعد هم با دو تا دست خیلی شیک در اوردمش و گذاشتمش تو یه دونه قالب بزرگ یخ که یه خورده خنک شه و دیگه  زر زر مفت نکنه.

چون میدونم اگه خودم اینکار نمیکردم حتما یکی دیگه برام این کارو میکرد نمیخواستم لذتش ماله کسی باشه.!

الان که یه کم خونک شده فقط هر از چند گاهی NOISE  میندازه  که حاصلش شده اینجا !

احتمالاً دیگه هم قابل بازیافت نیست !   ...  این سه چهار بیت به خاطر پر خطر خطور کرد  

///   از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است          ///   

///   و ز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است         ///

///   می خواره و سرگشته و رندیم و نظر باز            /// 

///   و آنکس که چو ما نیست در این شهر کدامست   ///          

 

نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 0:9 AM
| لینک ثابت | |    
داستانی کاملا تخیلی (2) 

و این ماجرا همچنان پر است از صحنه های خیلی بی تربیتی مستهجن و حتی سکسی  (خدا مرگم بده ننه این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟ ) و زیر 16 سال همچنان در سایت irib.ir بمونن تا این تموم شه !

 

در احوالات خود سیر همی میکردم که ناگهان شئی غریب را بر گرده (یه خورده پایین ترش اگه بخوام دقیق تر بگم میشه.....آهان همون جا !) حس همی نمودیم و ملتفت شدیم که زرشک به ما تجاوز همی رفته اونم از نوع

 انگول...!!

در بدایت کار اندکی تامل کردیم و دو چشم را بر خود دوختیم و دیدیم که هیچ جای بنده به بچه ... نمیخوره و بعد به سرعت برق و باد به پشت سر برگشتیم تا متجاوز را به سزای این عمل ننگینش برسانیم و وقتی روی همی برگرداندیم دیدیم که زرشک که هیچ شلغم هم افاقه نمیکند...

متجاوز ضعیفه ای بیش نیست و ما هم دیدیم در سنت عیاری نیست که دست بر روی ضعیفه همی بلند کنیم .

بر وجناتش نگریستیم جلَ الخالق خداوند تبارک و تعالی گویا در حین خلقت این بنده اش اصلا حال و حوصله درست نداشته و همین جوری زرتی گل رو پرت کرده کف زمین ... صد رحمت به بی ریخت ...

کمی بیش باریک (دقیق) شدم بالا پوشی داشت به غایت تنگ آنچنان که برجستگی های بدن به مانند شیران در بند در آرزوی فرار بودند و چیزی نمانده بود که بند ها را بگسلند ...شلواری داشت از نوع آستین کوتاه که چه عرض نمایم آستیناش دیگه حلقه ای بود و به غایت ضایع، راه راه در دو رنگ سبز و آبی فسفری (اونم از نوع جیغش) که مرا یاد زیر شلواری های جد گرام می انداخت (یادش گرامی ایشان آنچنان زیر شلوار را بالا میکشید که به هیچ کجا ی خودش رحم نمیکرد !)

القصه ماهم دیدیم که اینجوریاست با خود اندیشیدیم که "من حالی از تو بگیرم که تو تاریخ بنویسن"

خلاصه در کنار آن موجود عجَاب شروع به تناول کردیم در ابتدا با یک چیزی که آنرا برگر کرده اند شروع نمودیم و در حین خوراک صحبت ها می راندیم و خنده ها به هم تحویل همی میدادیم ولی من در اندیشه پلید خود به سر میبردم (همون " من حالی از تو بگیرم که تو تاریخ بنویسن") سپس نوبت به کش لقمه رسید که بنده از بسیار به این خوراک علاقه مندم و ماشالله ضعیفه چنان میخورد که گویی از زمان قحطی فراعنه فرار کرده ...در انتهای خوراک بودیم....

و اینک لحظه موعود فرا رسیده بود بنده در چشم بر هم زدنی به بهانه قضای حاجت سنگر را ترک کردم و به طرز کاملا فجیعی آن fast food  را همی ترک کردیم _حقه ایی بود بسیار قدیمی که از دوران عنفوان جوانی در خاطر حک شده بود_ و اینک ضعیفه مانده بود و صورت حساب !

 

و من اکنون اندیشه کنان غرق این پندارم ...که این غدا به چه بهایی؟!

 

نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 0:9 AM
| لینک ثابت | |