تبليغاتX
آشغال
و خدایی که همین دور و وراست 
خدا، خود آ آفريننده خود ... عجب …يکی که،خودش، خودش درست کرده (پس نقش کلیدی ننه بابا کجا رفت ؟ ) يا شايد اصلا يه مفهوم که از بچه گی تو مخم کردند ؟ ( اوه..اوه الان که سنگ بشم!) داشتم در موردخدا فکر می کردم البته اگه اصلا باشه ؟ حتما هست ...نمی دونم ... ولی...چرا هستش نه بابا جون خدا انقدر هم که می گن دور نيست از بچگی گفتن خدا آسمون هفتم و نمی دونم قصر خوشگل داره خيلی توپ با سونا و استخر جکوزی و.... خيلی خوش ميگذره ... نه خير اين خبرا هم که ميگن نيست ، انگار که ما ها دچار يه نوع خريت مفرط شديم که به هيچ وجهی هم حاضر نيستيم بی خيال بشيم (ياد پينوکيو به خير!) همه ديگه رسما فکر می کنن خدا يعنی يک آدمی که خيلی خوبه، لباس سفيد می پوشه ريش بلند سفيد داره و کلا آدم متعالی می شه خدا...(اوف ایول جمله ...!!!)
نه !... آره!! چرا نه يک عده رو می شه با اين چيزا راحت میشه خر کرد ، ای بابا خدا گفته یه خورده خم و راست شو روزه بگير دعای ابوحمزه ثمالی و ندبه و....بخون (مکان مهديه تهران) ديگه حتما يک واحد از برجهای بهشت با view عالی بهت می ده فقط چاره اش اينه که زودتر بميری ! نه بابا خدا خيلی کارش درست تر از اين حرف هاست همين که اين همه احمق می بينه ولی بی خياله خداييش خيلی مرد...(بابا ايول داری) ... واقعا می گم چرا ما ها فکر می کنيم خدا اينقدر دوره ...
خدا هست همه جا حتی خيلی نزديک تر از اونی که فکرش بکنی !

نتيجه اخلاقی  :  خيلی فکر نکن دیونه می شی
نتيجه مذهبی  :   بدليل کافر شدن الان خون من کاملا مباح است
بیایید و مرا با دشنه هایتان بدرید ای پلیدان ...آه  
نتیجه وبلاگی   :  یواش یواش دارم زمینه شو پیدا میکنم که آدم بشم

نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 1:19 AM
| لینک ثابت | |    
 
دیروز برگشتنه سوار مترو شده بودم ( طبق یه کرم همیشگی باید واگن آخر سوار شوم) دو تا بچه دوازده سیزده ساله کنارم نشسته بودند داشتند حرف میزدن ،بنده هم کاملا اتفاقی حواسم رفت به اینا، تو ایستگاه سعدی یه یه خانوم حدودا سی ساله شاید هم کمتر سوار شد.

 اندر احوالات این بانو همین بس که گویی تابلویی باشد فی زمان مستی نقاش به هزاران رنگ همی آراسته بودی،در این حین از دهان آن دو خرد کودک سخنی خارج شد که من سپر بینداختم و چهار شاخ به آندو کودکک نگریستم !!

عجب ....ی!!!!    -اگر شرم اجازه میداد جای خالی را با کلمه مناسب پر میکردم-

خداییش کم اوردم آخه بچه جون اون خانوم سن مادرت ...من سن تو بودم فقط خانوم کازرونی زن آقای کازرونی تو کتاب تاریخ مدنی رو میشناختم !

یعنی ما هنوز یاد نگرفتیم با هم دیگه یه خورده نه خیلی زیاد عین آدم باشیم ... (صدای جمعیت : روح منی تو آشغال بت شکنی تو آشغال  .....آشغال : تشکر)

یه زن باید تو این مملکت با این اسم خونده بشه...

یعنی زن تو مملکت اسلامی فقط ارائه دهنده خدمات جنسی ؟!

تقصیر این بچه ها هم نیست از وقتی به دنیا اومده فقط براش دیوار درست کردند... بسه دیگه تکرار مکرراته هیچ وقت هم تموم نمیشه ، اعصاب خورد کردن الکیه ... نسل بعدی چی میخواد بشه ؟؟!!

 

نتیجه ادبی : خونم به جوش همی آمد و باید با گرز گران بر سر آن دو کودک کوفتی تا مغزشان اندر دهانشان ریزد

نتیجه سیاسی : تنها مگر این رئیس جمهور منتخب این درد ها رو دوا کنه ( باشه حتما بهش میگم !)

راه حل پیشنهادی : از بانوان گرامی تقاضامند تا اطلاع ثانوی به هیچ وجه سوار مترو نشوند 

 دمم گرم عجب شعار گونه ای نوشتم

نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 10:41 PM
| لینک ثابت | |    
امروز هفتم تیر است  

 

امروز هفتم تیر است

امروز هفتم تیر ... و من که آشغالی بیش نیستم ...هم ناراحتم هم خوشحال ...چون تموم شد ...16 سال درس خوندن دقیقا امروز تموم شد...

از بابا آب داد شروع شد ،

حسنک کجایی ؟

کوکب خانم زن پاکیزه و تمیزی بود ...

یکی کودکی دید ...

ادامه داشت...

.

.

.

.

و الان به جای اون 16 سال یک کلمه پنج حرفی شده پیشوند اسمم  آق مهندس !!!

نمیدونم ارزشش داشته یا نه ؟
نوشته شده توسط یه آشغال در ساعت 0:1 AM
| لینک ثابت | |