تبليغاتX
بـــــے خــــــــوابـــے

من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟ حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

طعم لب هایت عوض شده
این را دیشب فهمیدم
آنگاه که احساسم را
سپردم به سوزش نفس هایت...
دیشب
هم آغوشیه لب هامان
معجزه دیگری در پی داشت
یک تماس
با طعم آخرین شرابی که خوردی
گس و تلخ
اما برای من شیرین!!
صبح شده
رفتی
من ماندم و بوی تنت
که بر پوستم جا مانده
حال نوبت عشق بازی با خیال توست
می دانی
بوی تنت چیز دیگری است

وقتی به آن دل می بازم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:4 توسط ... |

اشک ها جاری شد…

در فرو دست انگار ، یک نفر دلتنگ است…

همه ی شهر کنون خوابیدند ،

چشم من بیدار است ،

با تپش های دل پنجره گویی امشب ،

لحظه ی دیدار است…

در دل شهر غریب ،

با تو این عمر گرانمایه رقم خواهم زد ،

در شب تنهایی…

با تو در کوچه ی مهتاب قدم خواهم زد…

یاد آن روز بخیر…

فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود ،

در میان همگان ،

دل من در سفر عشق خریدارت بود ،

تا افق همسفرت خواهم بود…

با دلم باش که در این وادی

دل مردم سنگ است…

یاد این باش که در پشت سرت ،

یک نفر تا به ابد دلتنگ است…


+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:46 توسط ... |

گفتی می شناسی ام؟

گفتم تو اشتباه فراموش شده ای

گفتی می روم

گفتم رفته ای و بی خبری

گفتی تنها می شوی

گفتم با تو تنهاترم

گفتی و گفتم

اما صد افسوس

کاش نمی گفتي

کاش نمی گفتم ...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 5:37 توسط ... |